با درود فراوان به همگان
دوستان ارجمند برایتان برگزیده ای از کتاب آسیای هفتسنگ اثر زنده یاد استاد
باستانی پاریزی
را در اینجا میآورم. امیدوارم آن را با دقت بخوانید و چنانچه مایل هستید
میتوانید در باره ی برخی قسمتهای آن نظر بدهید.
من یقین دارم که اگر برخی از قسمتهای این کتاب از زبان شخصی مثل من جاری میشد
فورا میگفتند آقا توهین نکن.
چقدر خوبست اگر ما در دانشگاه های ایران یک رشته هم به نام توهین شناسی اختصاص
به دهیم.
استاد باستانی پاریزی کتاب‌های تاریخی جالبی دارند، که برعکس اکثر کتب تاریخی
دیگر ابداً خشک و خسته‌کننده نیست. به چند دلیل
1-استاد باستانی خودش را محدود به یک موضوع نمی‌کند و در کنار موضوع اصلی هرجا
به نکته‌ی دیگری برسد گریزی به موضوعات دیگر می‌زند به صورتی که گاهی موضوع


فرعی از اصلی گسترده‌تر می‌شود. معروف است که بسیاری از صفحات کتاب‌های ایشان
پاورقی‌اش از متن اصلی بیشتر است(حتی ممکن است چند صفحه فقط پاورقی باشد!!!).
البته بعضی افراد نیز، این شاخه به شاخه پریدن‌ها را دوست ندارند، اما به نظر
من جالب است.
2-استاد حس طنزی دارند که به کتاب رنگ و بوی دیگری می‌دهد و خواندن آن را
دلپذیر می‌کند.
3-ایشان خودشان هم شاعرند و ضمن آوردن اشعار خودشان در بین مقالات ، در متن
کتاب، هرجا احتیاج بوده از شعر شاعران معروف و گاه ناشناخته استفاده کرده‌اند
که خود گنجینه‌ای است از اشعار نغز و دلپذیر.
مطلب زیر برگزیده‌ای است از کتاب « آسیای هفت سنگ» ایشان، که البته برای یک‌دست
بودن مطالب، اکثر تک بیت‌های انتخابی را حذف کرده‌ام. بسیاری از این مطالب
تاریخی را در کمتر کتابی می‌توانید بیابید.

برگزیده‌ای از کتاب آسیای هفت سنگ
محمدابراهیم باستانی پاریزی
چاپ هفتم  1383
به انتخاب: محسن مردانی
آسیای هفت سنگ

گویا دکتر مصدق درمورد وکلای مجلس پانزدهم (که با دخالت شاه و رزم آرا و شرکت
نفت و حزب توده و قوام ال سَلطَنِه و رؤسای ایلات و.... وارد مجلس شده بودند
اما بالاخره همه‌ی آن‌ها در اثر فشار افکار عمومی به ملی شدن نفت رأی دادند و
مصدق را روی کار آورده بودند) گفته بود: «به وکلای این مجلس احترام بگذارید چه
ایشان از در جهنم وارد شدند و امروز از دروازه‌های بهشت خارج می‌شوند.»
به عقیده استاد باستانی بسیاری از سیاستمداران این کشور برعکس از در بهشت وارد
شده و از در جهنم خارج می‌شوند. یعنی بااحترام و اقبال عمومی به پست و منصبی
می‌رسند اما با رسوایی و نفرت مَردم و حاکمان برکنار یا حتی شکنجه و کشته می
شوند.

امام محمد غزالی بعد از آن‌که تدریس در نظامیه‌ی بغداد را رها کرد و سال‌ها به
شام و حجاز و اسکندریه رفته و بعد به طوس برگشته بود وقتی وزیر سلجوقی اصرار
داشت که دوباره به تدریس در نظامیه برگردد عذرها آورد که عذر سوم این بود که بر
آرامگاه حضرت ابراهیم (هنگام مسافرت به شام در سال 489 هـ ق) 3 نذر کرده است
1- یکی آن‌که از هیچ سلطان و سلطانی هیچ مالی قبول نکنم
2- دیگر آن‌که به سلام هیچ سلطان و سلطانی نروم
3- سِ یُم آنکه مناظره نکنم

آقا سید جواد شیرازی (امام جمعه کرمان و استاد ملاهادی سبزواری) در مدرسه
معصومیه ی کرمان سه ماه زمستان فقط به تفسیر سه بیت اول مثنوی را می‌گفت و چون
آفتاب فروردین طلوع می‌کرد کتاب را می‌بست و درس تعطیل می‌شد

شیخ ابواسحاق فیروزآبادی بسیار مورد احترام خواجه نظام‌الملک  بود اما با وجود
تعظیم و تکریم‌هایی که این وزیر مقتدر سلجوقیان در حق او کرده بود وقتی خواجه
از تمام علمای بزرگ زمان خود خواست گواهی بر ایمان و اعتقاد و تقوای او
بنویسند؛ ابواسحاق بر خلاف بقیه‌ی روحانیون که در این باب مبالغه کرده بودند
فقط یک جمله نوشت
خَیرُ الظَّلَمَهِ حَسَن
کَتَبَهُ ابواسحق
یعنی «حسن (نام اصلی نظام‌الملک) در بین ظالمان بهترین است!» خواجه وقتی نوشته
را دید گریه کرد و گفت هیچ‌کدام از بزرگان مانند او راست ننوشته است. و روایتی
هم هست که بعد از مرگ، نظام‌الملک به خواب کسی آمده و گفته بود:  «خداوند مرا
به‌خاطر همان کلام راست ابواسحاق آمرزید

هر وقت ناصرالدین شاه به مشهد می‌رفت در سبزوار با حاج ملاهادی سبزواری دیدار
می‌کرد. شاه به حجره‌ی حاجی می‌رفت و روی زیلوچه می‌نشست و به‌گفتگو می‌پرداخت.
در یکی از همین ملاقات‌ها، شاه اظهار عطش کرد و حاجی کاسه‌ی دوغ به‌دست شاه که
بنوشد. شاه می‌گوید: «جناب حاجی، اگر در آن گنجه و پستوی حجره، از آن شراب‌های
چندین ساله موجود هست نیز جامی به ما بچشان!!!
ملاهادی جواب می‌دهد: «اعلیحضرتا! از آن شراب‌های کهنه هم اگر کسی در اینجا
خورنده‌ی آن باشد البته هست!!!

شاه شجاع پدرش را زندانی و نابینا کرد و شایع بود که با یکی از زنان پدرش
ازدواج کرد. سلمان ساوجی در مذمت این کار شعر زیر را سروده است
کتاب و جمله تواریخ خوانده‌ام بسیار
ز زیرکان و بزرگان نیک‌نهاد
نخواندم و نشنیدم، ندیده‌ام هرگز
کسی که چشم پدر کور کرد و مادر ...ـاد

خاکبرداری و عملیات اکتشاف تخت‌جمشید زیر نظر پرفسور هرتسفلد آلمانی در سال
1309 هـ ش (1930م) به هزینه بنگاه شرقی دانشگاه شیکاگو شروع شد و از سال 1314
(1935م) ریاست هیئت مزبور بر عهده‌ی آقای دکتر اریک اشمیت قرار گرفت.
البته در زمان قاجار خاکبرداری‌هایی برای استخراج گنج پادشاهان کیانی! در آنجا
انجام شد و درسال 1877 میلادی (1294هـ ق) فرهاد میرزا حاکم فارس (عموی
ناصرالدین شاه) قسمت‌هایی از ساختمان‌ها رای برای بازدی مسافران خارجی پاکسازی
کرد.

از عمر بن خطاب روایت شده است که : «الا انّ لاهل فارس عقولاً استحقو ما کانو
فیه من الملک» یعنی «هر برتری و پادشاهی که مردم پارس به آن رسیده‌اند حقاً در
اثر خردی است که دارند.»

سالیانه نزدیک به 14560 تالان نقره (هر تالان حدود 26 کیلوگرم) مالیات به
خزانه‌ی داریوش کبیر وارد می‌شده است.

دو درویش به هم فخر فروشی می‌کردند. یکی که شیرازی بود (ابو عبد الله خفیف
شیرازی) در نامه‌ای نوشت که: «من هزار مرید در شیراز دارم که از هر یکی هزار
دینار بخواهم همان لحظه به من می‌دهند.» درویش دیگر که کرمانی بود (موسی بن
عمران جیرفتی) جواب داد: «من در جیرفت هزار دشمن دارم که اگر به من دست یابند
تا شب زنده ام نخواهند گذاشت! صوفی تو هستی یا من؟»

گویا در زمان هخامنشیان هم کاغذبازی و حواله دادن کارها به افراد مختلف وجود
داشته است. در قسمتی از یک لوحه‌ی اکتشافی در تخت جمشید که توسط پروفسور کامرون
آمریکایی ترجمه شده ، چنین آمده است:
«بردکاما» به «شاکا» خزانه دار اطلاع می‌دهد، باید مبلغ سه «کارشا» و دو «شکل»
و نیم نقره به یک نجار مصری موسوم به «بردکاسا» سرکارگر صد نفر کارگر که یکی از
کارکنان روزمزد پارسه (تخت‌جمشید) بوده و ضامنش «وهوکاست» پرداخته شود و این
پرداخت نقدی نیست، بلکه گوسفند و شراب داده شود. . . .

دکتر باستانی پاریزی عقیده دارد سعدی این غزل را برای سنگ مزارش سروده است.
گرچه این مطلب جایی ثبت نگردیده اما ایشان به قرینه‌ی معنی غزل آن را مناسب سنگ
مزار سعدی دانسته و اصرار دارد نظر سعدی هم همین است!!

بسیار سالها به سر خاک ما رَوَد
کین آب چشمه آید و باد صبا رَوَد
این پنجروزه مهلت ایام، آدمی
بر خاک دیگران به تکبر چرا رَوَد؟
ای دوست بر جنازه‌ی دشمن چو بگذری
شادی مکن که با تو همین ماجرا رَوَد
دامن کشان که می‌رود امروز بر زمین
فردا غبار کالبدش در هوا رَوَد
خاکت در استخوان رَوَد ای نَفْسِ شوخ چشم
مانند سرمه‌دان که در او توتیا رَوَد
دنیا حریف سفله و معشوق بیوفاست
چون می‌رود هر آینه بگذار تا رَوَد
اینست حالِ تن که تو بینی به زیر خاک
تا جان نازنین که برآید کجا رَوَد
بر سایبان حُسْنِ عمل اعتماد نیست
سعدی مگر به سایه‌ی لطف خدا رَوَد
یارب مگیر بنده‌ی مسکین و دست گیر
کز تو کرم برآید و بر ما خطا رَوَد

به لره گفتند: «زردآلو بخور تا رنگت سرخ و سفید شود». گفت: «زردآلو به رنگ خود
چه کرده است که به رنگ بنده بکند!!!»

امپراطور تئودوسیوس در سال 389 میلادی ضمن از بین بردن معابد و پرستشگاه مصریان
(از جمله معبد سراپیوم اسکندریه) قسمت اعظم کتب و نوشته‌ها و آثار گرانبهای
معبد را از بین برد.

عبد الله بن طاهر با این‌که خود حاکمی ایرانی بود کتب فارسی و پهلوی ایران را
از بین برد (213هـ ق/ 828م)

هلاکو خان مغول پس از فتح بغداد (556هـ ق/1258م) یک روز دستور داد که همه‌ی کتب
علمی و ادبی که در خزائن کاخ‌های عباسی بود را یک به یک به دجله انداختند و
دریایی معلومات را در دل رودخانه غرق کردند. آنچه قطورتر و خوش‌جلدتر و محکم‌تر
بود به جای آجر در ساختن آخور اسبان به‌کار بردند و جعبه‌های کتاب را تبدیل به
کاهدان کردند.

به دستور مبارزالدین محمدبن مظفر یزدی در حدود سال (760هـ ق / 1359م) در فارس و
کرمان و یزد و اصفهان کمابیش سه تا چهار جلد کتاب فلسفه را در عرض یکی دوسال به
آب شستند

اروپایی‌ها در جنگ‌های صلیبی پس از دست یافتن به طرابلس (شام) و کتابخانه‌ی آن،
به فرمان فرمانده‌ی خود "کنت برتران دوسانژل" کتاب‌ها را سوختند. همین عمل را
اسپانیایی‌ها نیز نسبت به کتابخانه‌ی اندلس پس از استرداداسپانیا از مسلمین روا
داشتند.

در اواخر دوره قاجار طاغیان کاشانی، کتابخانه‌ی طبس را غارت کردند

در سال47 قبل از میلاد با ورود  ژولیوس سزار به مصر و رسوایی عشق او به ملکه
کلئوپاترا، وقتی مردم خشمگین بر علیه این بی‌آبرویی ملکه‌شان شورش و به کاخ
شاهی حمله کردند، سزار دستور داد برای پرت کردن حواس مردمی قصر را محاصره کرده
بودند ، کشتی‌هایی که روبروی کاخ در دریا پهلو گرفته بودند را آتش بزنند. این
آتش به قصر و کتابخانه هم سرایت کرد و قسمت اعظم کتابخانه‌ی اسکندریه (که تعداد
کتاب‌های آن را بیش از صدهزار نوشته‌اند) سوخت و از بین رفت.

کتابخانه‌ی اسکندریه کاملاً از بین نرفت و زمانی که اعراب به مصر حمله کردند
دوباره رونق گرفته بود و کتاب‌های زیادی داشت. زمانی که یحیی نحوی (یکی از
فلاسفه‌ی مصر) از عمروعاص (فاتح مصر) خواست اجازه‌ی مجدد از کتابخانه‌ به
دانشمندان مصری داده شود، عمروعاص طی نامه‌ای اجازه‌ی این کار را از خلیفه‌ی
دوم عمر بن خطاب درخواست کرد. اما عمر در پاسخ نوشت :«اما کتاب‌هایی که
گفته‌ای ، اگر آنچه دراین کتاب‌هاست موافق کتاب خداست پس با وجود قرآن ما را به
آن نیازی نیست و اگر مطالب این کتاب‌ها مخالف قرآن است که احتیاجی به این
کتاب‌ها نداریم ، پس نسبت به از بین بردن آن اقدام کن.»
به روایت این قفطی قاضی و مورخ مصری عمروعاص کلیه کتاب‌ها را بین گرمابه‌داران
شهر اسکندریه تقسیم کرد و می‌گویند به مدت شش‌ماه این کتاب‌ها سوختِ حمام‌های
اسکندریه را تأمین کرد (بسیاری از افراد از جمله مرتضی مطهری این داستان را
جعلی می‌دانند)

ابن خلدون بر نابودی کتابخانه‌های ایران به دستور عمر بن خطاب تأسف می‌خورد در
صورتیکه او شخص مخالف اسلام نبوده است و حتی از روی تعصب اصرار داشته ثابت کند
که هارون‌الرشید شراب نمی‌نوشیده است!!

ازبکان مسلمان هم وقتی در سال 998هـ/1590م مشهد را تصرف کردند (در زمان شاه
عباس) بسیاری از کتاب‌ها را که تعداد زیادی قرآن و تفسیر در آن بود را به تصور
این‌که کتب شیعه است در آب انداختند و از بین بردند

گرانبهاترین درسی که در زندگی می‌توان یادگرفت این است که آدمی چگونه از چنگ
اندوه، خود را رها کند درد را تبدیل به سرور و شادی نماید / رابیندرانات تاگور

در قصص‌الانبیای نیشابوری آمده است که «. . . و جبرئیل آدم را بیاموخت تا زمین
کشت کرد و یوغ بر گردن خویش نهاد و گویند دوازده سال رنج بکشید. تا حق تعالی
جفتی گاوش بداد . . . دو سنگ ساختند و آدم و حوا آس همی‌‌کردند و همی‌گریستند و
می‌گفتند: یا اسفی علی الجنه »

امیر معزی در مورد ممدوح بخیل خود (وقتی می‌خواهد او را هجو کند) می‌گوید
از بخل به خلق چیزی ندهی
ور کان بشوی به کس پشیزی ندهی
سنگی که به دو در آسیا آس کنند
گر بر شکمت نهند، تیزی ندهی!!

آسیاهای قدیمی گاهی به جز گندم و جو، مواد اختصاصی هم آسیا می‌کردند مثلاً سنگ
سماق برای مفرح و معجون یاقوت (برای تقویت قوای جنسی) و مروارید برای چاق کردن
زنان حرمسرا!!!

روایتی داریم که هر روز چهارصد اسب کره‌ی یک ساله در آشپزخانه سلطنتی یزدگرد
ساسانی پخته می‌شد و یک من دانه‌ی مروارید  (را آسیا کرده) و بر کباب می‌زدند
تا زنان حرمسرا چاق شوند!

در مورد مرگ یزدگرد سوم روایت‌های زیادی وجود دارد اما روایتی که به نظر استاد
باستانی پاریزی بیشتر موافق عقل است این است که (به روایت ابن‌اثیر) یزدگرد که
مهمان آسیابان بود چیزی نمی‌خورد بعد از سه روز آسیابان به او گفت«رنج بسیاری
برده‌ای و گرسنه‌ای چیزی بخور»
یزدگرد گفت: «من عادت کرده‌ام با زمزم (آیاتی از اوستا که هنگام غذا خوردن توسط
روحانیون زرتشتی زمزمه می‌شده است) غذا بخورم» و آسیابان موبدی پیدا می‌کند تا
برای او زمزم بخواند. این موبد وقتی می‌شنود که در شهر مرو به دنبال فردی با
نشانی‌های یزدگرد می‌گردند نشانی آسیا را به آنها می‌دهد و آنان به آسیاب
می‌آیند و گرچه یزدگرد در آب پنهان شده است از بوی عطر او محلش را پیدا می‌کنند
و او را می‌کشند و در آب می‌اندازند. فقط رئیس کلیسای مسیحیان مرو جرأت می‌کند
به احترام مهربانی‌های انوشیروان با مسیحیان، جسد شاه را از آب بیرون آورده و
دفن کند

باستانی پاریزی می‌نویسد همسر مرحومم می‌گفت: باستانی مرگ تو باید شب یلدا باشد
که بتوانی تا صبح به حرف‌هایی که به نام تاریخ به خورد مردم داده‌ای، جواب
بدهی.

مروان حمار آخرین خلیفه‌ی بنی‌امیه در هنگام جنگ برای ادرار کردن از اسب پیاده
شد اما اسبش را از دست داد و شکست خورد و کشته شد. در مورد او گفته‌اند
«ذَهَبَت دولهٌ ببولهٍ» حکومتش به ادراری از دست رفت!!

بادهای صد و بیست روزه‌ی سیستان از اوائل خرداد شروع شده و تمام تابستان (با
حداکثر یک روز توقف) ادامه دارد و سرعتش تا 50 متر در ثانیه (180 کیلومتر در
ساعت) می‌رسد.

فیروز یا ابولؤلؤ ایرانی و اهل نهاوند (حدود کرمانشاه) بود که در غارت‌های
رومیان در ایران (628میلادی 7 هجری) به دست آنان اسیر شده و به دین مسیحیت
درآمده بود. در حمله‌ی اعراب به روم مجدداً به اسارت اعراب درآمد و غلام مغیره
بن شعبه گشت. علت کینه‌ی او نسبت به عُمَر را دو گونه نوشته‌اند
1- دادجویی او از عُمَر به‌خاطر ظلم اربابش که عُمَر کمکی به او نکرد
2- دیدن وضعیت اسیران ایرانی که در جنگ نهاوند اسیر و به مدینه آورده شده
بودند.

درسال 98 هـ / 716 م (خلافت سلیمان بن عبدالملک) یزید بن مُهَلّب حاکم خراسان
شد او قصد تصرف گرگان را داشت و این شهر را محاصره کرد. این محاصره طولانی شد و
یکی از امیران عرب کشته شد. او سوگند یاد کرد که از مردم شهر آنقدر می‌کشم که
از خون آنان آسیایی بگردد و با آن گندم آرد کنم و از آن آرد، نان پخته شود و
بخورم. روایت شده که چهل هزار مرد از آنان کشت تا آسیاب را بگرداند اما خون
لخته شد و عاقبت مجبور شدند به آن خون‌ها آب اضافه کنند تا آسیاب بچرخد (روایت
دیگری تعداد کشته‌شدگان این آسیای خونی را 12هزار نفر می‌داند و این‌که بعد از
7 روز کشتار، باران باعث شد بالاخره آسیاب بچرخد و کشتار متوقف شود) می‌گویند
تا سال‌ها این آسیای خونی در نزدیکی گنبدکاووس معروف بوده است.
این کشتارها در شمال ایران توسط اعراب باعث نفرت بین مردم شد و زمانی بر ضد
حاکمان خلیفه شورش کردند و هرجا آنان را می‌دیدند می‌کشتند. حتی زنان شمالی ریش
شوهران عرب خود را گرفته از خانه بیرون می‌آوردند تا کشته شوند ودر یک روز
طبرستان از اصحاب خلیفه خالی شد. (بعدها مازیار و افشین هم در طبرستان
به‌پاخاستند)

اشک آدمیزاد اگر جمع شود هر آسیابی را می‌تواند بچرخاند، جز آسیاب خدا را./
ضرب‌المثل یونانی

مردم طبرستان از ظلم طاهریان به سادات زیدیه پناه بردند اما با پیروز شدن آنان،
آنچنان ظلم و تعصبی به‌کار بردند که مردم را از کار خود پشیمان کردند.
سادات علوی که دویست سال از ظلم بر جدشان بر سر منابر داستان گفته بودند، زمانی
که در طبرستان به حکومت رسیدند، آن‌چنان ظلمی به مردم کردند که مردم بیچاره از
یعقوب لیث درخواست کمک کردند.
زمانی که محمدبن هارون از طرف سامانیان بر مازندران (طبرستان) حکومت یافت اولین
کار او رفع مظالم سادات علوی بود و املاکی که سادات در طول پنجاه سال از مردم
گرفته بودند به صاحبانشان پس داد و تعداد مالیات ها را به یک مورد در سال کاهش
داد.

قحطی هفت ساله‌ی زمان فیروز و قباد ساسانی، باعث انقلاب بی حد و مرز مزدکی شد.

انقلاب‌های کارگری دنیا، معلول کُلف‌های خورشیدی است که هر 11سال یکبار در سطح
خورشید روی می‌دهد و باعث تغییر آب و هوا می‌شد. (دوگلاس منجم آمریکایی)

مسلمانان برای اولین بار آسیای بادی را از راه اندلس به اروپا بردند.

آسیابی که آرد می‌دهد، بگذار تک‌تک‌اش را هم بکند / مثل اصفهانی (یعنی بالاخره
کار مثبت، بی‌سروصدا و هیاهو و تبلیغ نیست.)

افسانه‌ای وجود دارد که می‌گوید شیخ بهایی سرمه‌ای داشت که به چشم می‌کشید و از
انظار پنهان می‌شد!

صبح بسوز و هی ببار! عصر بسوز و کی ببار / مثل دهاتی
منظور این است که ابر سرخگون صبحگاهی نشانه‌ی باران است اما این نوع ابر در عصر
دلیل قطعی باران نیست.

یک نفر در ساوه سهم آسیای خودش را وقف کسانی کرد که از مأموران دولت شکایت
دارند تا به آنها بدهند تا هزینه‌ی سفر به تهران و دادرسی شود. به او گفتند:
«اگر شکایت نباشد، درآمد صرف چه شود؟« گفته بود: «تا این آسیا می‌چرخد آسیای
ظلم هم می‌چرخد و در نتیجه همیشه احتیاج به این وقف هست. از قضای روزگار قنات
اصلی خشک شد و آسیا از کار افتاد ولی هنوز شکایت مردم همیشه برجای هست و خواهد
بود.

ویکتور هوگو درباره‌ی کتاب بینوایان گفته بود: «تا فقر در دنیا هست، خواننده
برای این کتاب هم هست.»

گرچه مشهور است خواجه نصیر طوسی روش قتل آخرین خلیفه عباسی (پیچیدن در نمد و
ضربه زدن تا حد مرگ) را به هلاگو پیشنهاد کرد اما این روش قتل شاهان و
شاهزادگان، در بین مغولان (و حتی پادشاهان سیام) مرسوم بوده است. مارکوپولو هم
به چنین قتلی در بین مغولان اشاره کرده است چون بر طبق قانون، خون سلطنتی نباید
به زمین ریخته می‌شد و آسمان و خورشید نیز نباید این خون را ببینند.

به روایت غزالی: «چون خداوند دوزخ را آفرید. فرشتگان از ترس شروع به گریه کردند
اما وقتی آدم را آفرید خیالشان راحت شد که این آتش سوزان برای کباب کردن
فرزندان این موجود روشن شده است و گریه را متوقف کردند.»

آن کس که در راه سیاست وارد می‌شود، بدان مانَد که تفنناً اره‌ای را به ماتحت
خودش فرو کند! ، فرو رفتن آن تا حدودی ممکن است، اما کم‌کم طاقت‌فرسا می‌شود و
مشکل این است که بیرون کشیدن ارّه دیگر از فروکردنش رنج‌آورتر است/ یک مثل
عامیانه
در اواخر دوره‌ی پهلوی که امیرعباس هویدا بعد از 13 سال نخست‌وزیری برکنار شده
بود و مورد غضب واقع شد و حتی تهمت سوء‌استفاده مالی به او زدند یک بار به
باستانی پاریزی گفته بود اره به همان جایی رسیده است که تو گفته بودی!!!

الدهر انزلنی فانزلنی / حتّی یقال معاویه و علی / شعر منسوب به علی (ع)
روزگار آن‌قدر شأن و مقام مرا پایین آورد که مردم مرا با مقایسه می‌کنند.

باستانی پاریزی سیاست را به آسیابی هفت سنگ تشبیه کرده است که سنگ‌های آن (شامل
1-دخالت خارجی 2-تعارض با دین و عقاید مردم ۳-اختلافات طبقاتی 4-رقابت
سیاستمداران 5-غرور 6-طمع مالی 7-بی‌احتیاطی) سیاست‌مداران را نابود می‌کند.

رضا شاه روزی برای بازدید به فریمان رفته بود که زنبور گردنش را گزید و سخت
متورم شد. او را به مشهد بردند و پزشکی به نام دکتر منوچهر اقبال سخت در مداوای
او کوشید. رضاشاه از او خوشش آمد و او را به تهران منتقل کرد. این طبیب بعدها
به وزارت رسید و رئیس شرکت نفت ایران شد. البته او هم از سنگ آسیای سیاست مصون
نماند و گویا خودکشی کرد.

بزرگمهر وزیر مورد اعتماد انوشیروان بود اما به او بدگمان شد و او را زندانی
کرد. به او گفتند محل و لباسی برای تمام طول سال انتخاب کن و برای خوردن هم
چیزی که هم خوردنی باشد هم نوشیدنی (به جای آب)
بزرگمهر برای سکونت سرداب (زیر زمین) را انتخاب کرد که در تابستان خنک و در
زمستان گرم است و برای لباس پوستین (که در زمستان و تابستان از هر دو رویش
می‌توان استفاده کرد) و شیر که هم غذا و هم نوشیدنی است.
حبس بزرگمهر آنقدر طول کشید که نابینا شد.
علت بدگمانی انوشیروان به بوذرج مهر را این می‌دانند که او با زیاده‌روی در
کشتار مزدکیان و پیروان دین مانی مخالف بود. بنابراین به بددینی متهم شد. ضمن
این‌که زبان گزنده‌ای داشت و انتقادهای خود را با زبان صریح و بی‌پروا به
پادشاه می‌گفت.

دکتر مصدق از تنهایی در زندان شکایت کرد. یک مرد لات را به زندان فرستادند. او
وقتی خالکوبی‌های روی بدن جاهل را دید پشیمان شد و گفت مرا تنها بگذارید.

از بوذرجمهر پرسیدند: «چه چیز است که کار مردم پارسا تباه کند؟» گفت: «ستودن
ستمکاران» / آثارالوزرا

در شاهنامه آمده است که انوشیروان (به امید این‌که تقاضای عفو کند) قاصدی جوان
به زندان بزرگمهر فرستاد که:
«بگویش که چون ببینی اکنون تنت / که از میخ تیز است پیراهنت؟»
و بزرگمهر به جای عذرخواهی، یا التماس
«چنین داد پاسخ  به مرد جوان / که روزم بِه از روز نوشیروان»

بزرگمهر را گفتند: «چرا کار خاندان ساسانی با وجود بزرگانی مثل تو، به ضعف و
فساد رسید؟» او گفت: «چون برای کارهای بزرگ از مردان کوچک استفاده کردند.»

یکی از دلائل به وجود آمدن دین مزدک خشکسالی بود به‌حدی که زاینده‌رود خشک شد و
حتی وسط زاینده رود چاه زدند و آبی بیرون نیامد. مردم به‌خاطر مشکلات اقتصادی
به پیروی مزدک بر علیه تبعیض‌های حکومت ساسانی سر به شورش برداشتند و قباد
مجبور شد به مزدک روی خوش نشان دهد. اما روحانیون کینه‌توز، مردم پایتخت را بر
ضد قباد تحریک و او را از سلطنت خلع کردند.  قباد فرار کرد و به کمک حکومت
هپتالیان دوباره به حکومت رسید (خاقان هپتالیان دختری که از خواهر فیروز داشت
به عقد او درآورد که البته در دین زرتشتی ازدواج دایی و خواهرزاده اشکالی
نداشت).

قباد به کمک یکی از سردارانش به نام سیاوش فرار کرد ولی وقتی به کمک بیگانگان
به حکومت برگشت یکی از کسانی که کشت همان سیاوش بود.

شخصی از اهل قلم می‌گوید:«دفتر اخراجات هارون‌الرشید روزی به نظر من رسید، در
ورقی نوشته دیدم که در فلان روز به فرمان امیرالمومنین (بر سبیل انعام) زر
چندین و سیم و کسوت و فروش و عطر چندین تسلیم ابوالفضل جعغر بن یحیی (ادام الله
کرامه) کرده شد، و من آن دفعات را میزان کردم، سی‌هزارهزار درم برآمد. در ورقی
دیگر نوشته دیدم که بهای نفط و بوریا (که جعفر بن یحیی را به آن سوختند) چهار
درم و نیم دانگ بود. / از کتاب حبیت السیر

درِ فتنه بستن، دهان بستن است
که گیتی به نیک و بد آبستن است
پشیمان ز گفتار دیدم بسی / پشیمان نگشت از خوشی کسی / امیر خسرو دهلوی

خواجه نظام الملک در دوران جوانی دبیر آلب‌ارسلان امیر سلجوقی (که بعدها به
پادشاهی رسید) بود اما به خاطر فقر نتوانست همراه او به سفر برود به همین خاطر
از غصه و ناراحتی به مسجدی رفت و مشغول نماز شد و از خدا کمک خواست. ناگهان
نابینایی در مسجد را باز کرد و گفت در این مسجد کیست؟
خواجه جواب نداد
نابینا در مسجد را محکم بست و در جایی از مسجد زیلو را کنار زد و یک سبوی زر
بیرون آورد و کمی با سکه‌های طلا بازی کرد و دوباره سرجایش قرار داد و رفت.
خواجه آن را به عنوان قرض برداشت و توانست وضعیت ظاهری خود را در حد مقربان
بزرگان تغییر دهد و کم‌کم کارش بالا گرفت و به وزارت رسید.
خواجه نظام‌الملک سال‌ها بعد آن نابینایی که سرمایه‌اش را برداشته بود پیدا کرد
و از او پرسید: «آیا دزد طلاهایت را پیدا کردی؟» نابینا گفت: «بله! دزد
سرمایه‌ی من تو هستی چون من به کسی این موضوع را نگفته بود.» خواجه علاوه بر
مقدار سکه‌هایی که از او برده بود املاک یک روستا را هم به او داد که بعدها این
روستا به دیه‌نابینا معروف شد.

آلب‌ارسلان قد بلندی داشت و ریشی دراز که هر وقت می‌خواست تیراندازی کند آن را
گره می‌زد (و تیرش هم هیچ‌وقت خطا نمی‌رفت). او کلاه بلندی برسر می‌گذاشت و
می‌گویند از سر کلاه تا ته ریشش به دو گز (حدود یک متر) می‌رسید. آلب ارسلان
آنچنان به تیراندازی خود مطمئن بود که وقتی قصد عبور از رود جیحون را داشت شخصی
به نام یوسف بَرزمی کاردی از ساق موزه(چکمه) خود بیرون آورد و قصد حمله به او
را داشت محافظان می‌خواستند جلوی یوسف را بگیرند که آلب‌ارسلان مغرورانه گفت او
را رها کنند تا او را با تیر بزند. اما تیرش خطا رفت و به دست او کشته شد (گویا
این بار فرصت نکرده بود ریشش را گره بزند!)

ملکشاه سلجوقی به نفوذ خواجه نظام‌الملک بدگمان شد و او را از کار برکنار کرد.
مدتی بعد خواجه به دست یکی از فدائیان اسماعیلیه کشته شد و دقیقاً یک ماه بعد
ملکشاه سلجوقی به صورتی مرموز درگذشت(گویا مسموم شد) و عجیب آن‌که کسی حرئت
نکرد بر او نماز گذارد (شاید به‌خاطر محبوبیت خواجه یا ترس از غلامان نظامیه یا
دستور خلیفه‌ی بغداد)

زمانی پانصد اسب خواجه نظام‌الملک در یک سیل غرق شد و او گفت: «زمانی که از
غزنین به خراسان می‌رفتم فقط سه دینار داشتم، چهار دینار قرض کردم و اسبی خریدم
که همان روز مُرد و بسیار غمگین شدم. اما امروز که پانصد اسبم تلف شد سرِ مویی
غمگین نشدم.»

اگر دو یار موافق داشتمی ملک بر این ترک و روستائی (ملکشاه سلجوقی و خواجه
نظام‌الملک) نگذاشتمی. / حسن صباح

قرامطه گویا احترامی به ظواهر دینی نمی‌گذاشتند چنانکه بوسعید جنّابی(گناوه‌ای)
و پسرش دستور دادند کتاب‌های دینی مثل تورات و انجیل و قرآن را به صحرا بریزند
و بر آن نجاست کنند!!  بوطاهر گفته بود: «سه کس مردم را تباه کردند، شبانی و
طبیبی و شتربانی (یعنی موسی و عیسی و محمد)».
آنها حجرالاسود را از کعبه کندند و به لحسا (شهری در بحرین) بردند و آن را دو
قسمت کردند و در دوسوی سنگ مستراح گذاشتند و...
آنها می‌گفتند: «حجرالاسود مغناطیس مردم است و مردم را به خود جذب می‌کند!»
درباره‌ی آنها می‌گویند ازدواج با محارم را حلال می‌دانسته‌اند. البته تهمت
بی‌بندوباری‌های جنسی را معمولاً به تمام فرقه‌های مذهبی می‌زدند. عاقبت درسال
339 هـ ق (950 میلادی) بعد از 12 سال حجرالاسود به کعبه بازگردانده شد.

دکتر مصدق در تمام دوران صدارت خود، حقوق دولتی را نگرفت و از مال خود خرج کرد.

سلطان سنجر به فکر قلع و قمع اسماعیلیه بود. روزی یک فدایی اسماعیلی که ظاهراً
جزء محافظان مخصوص شاه بود، شبانه کاردی بر بالای بستر او فرو کرد که بر آن
نوشته بود: «ای سنجر! بترس از دستی که این کارد را در این زمین سخت فرو برده که
در سینه‌ی نرم تو می‌توانست فرو برد.» سنجر از آن به بعد با آنان مدارا کرد، به
شرطی که دیگر قلعه بنا نکنند و ابزار جنگی نخرند.

امام فخر رازی (که بیش از 2000 شاگرد داشت) همیشه به اسماعیلیه بد می‌گفت و
اظهار می‌داشت که آنان برهان قاطعی(دلیل بُرنده و اثبات کننده‌ای) برای عقاید
خود ندارند. اما وقتی توسط یکی از فدائیان اسماعیلی با کاردی تهدید به مرگ شد،
دیگر به آن شدت از اسماعیله بدگویی نکرد و وقتی از او پرسیدند: «مگر در اصول و
عقاید استادی تغییری ایجاد شده؟» جواب داده بود: «اندکی بله، زیرا برهان قاطع
را اخیراً در دست ایشان یافته‌ام!!»

ابلق روزگار یک چشم است
آن هم اندر میان سر دارد
گاه دستی فرو بَرَد به زمین
خرکی را از میانه بردارد
بَردَش تا به پیش دیده‌ی خویش
چون ببیند که شکل خر دارد
زندش بر زمین که خرد شود
خر دیگر به جاش بردارد
؟

عطاملک جوینی در اختلافات امیران مغول از مخالفان ارغون‌شاه حمایت کرد. او پس
از آن‌که به حکومت رسید عطاملک را فریب داد و به ظاهر بخشید اما وقتی به دربار
آمد دستور داد او را آنقدر زدند و شکنجه کردند که خودش خواست زودتر او را بکشند
(683هـ ق / 1284م).

خواجه نصیر طوسی توانست بر روی هلاکوخان مغول آن‌چنان تأثیر بگذارد که او و
همسرش قبول کردند به روش اسلامی ختنه شوند!!

یکی از وزرای پادشاهان مغول، خواجه رشیدالدین فضل‌اله بود که به تهمت مسموم
کردن سلطان محمد خدابنده(الجایتو) و یهودی و مرتد بودن(چون یهودی‌الاصل بود)،
اول پسر شانزده ساله‌اش را کشتند و بعد جلاد او را به دو نیم کرد و اجزای بدنش
را به شهرهای مختلف فرستادند.

خواجه رشیدالدین 14 فرزند داشت که به هر کدام فرمانروایی بخشی از ایران را داده
بود و در یک شب 9 نفر از پسرانش را داماد کرد.

قائم‌مقام فراهانی در زمان صدارتش حتی دست محمدشاه قاجار را در ریخت و پاش
محدود کرد. او وقتی‌که شاه 20 تومان به یک باغبان انعام داد کسی را فرستاد تا
آن پول را پس بگیرد. شیخ‌علی‌خان زنگنه هم در زمان شاه سلیمان صفوی همین‌طور
بود که این رفتار اوضرب‌المثل شده بود مردم می‌گفتند: «شاه می‌بخشد، شیخ
علی‌خان نمی‌بخشد»
رضا شاه پهلوی هم این چنین رفتاری با پسرش کرد. روزی محمدرضا (که در آن وقت
ولیعهد بود) از ساخت کاخ‌های سلطنتی بازدید می‌کرد. او که از کار معمار خوشش
آمده بود، یک اسکناس پنجاه‌تومانی (که آن زمان تازه چاپ شده بود) را به معمار
انعام داد. خبر به رضا شاه می‌رسد. فردا در حضور ولیعهد، معمار را احضار کرده و
پنجاه تومان را گرفته و یک اسکناس پنج تومانی، و به روایتی ده تومانی به او
می‌دهد و خطاب به سلیمان بهبود رئیس دفتر ولیعهد گفت: «پسرم نمی‌داند که پول و
نان از زیر سنگ در می‌آید. انعام معمار، همان حدود است که من دادم، بیخود مردم
را بد عادت نکنید.»

حاج میرزا آقاسی که چهارده سال صدراعظم محمدشاه قاجار بود، بلافاصله بعد از مرگ
شاه، از ترس مردم فرار کرد و حرم حضرت عبدالعظیم پناه بُرد.

مخالفت خاندان پهلوی با قاجاریه باعث شد اهمیت کارهای مثبت امیرکبیر بیشتر جلوه
داده شود و قتل او شهادت محسوب گردد، در حالی که او نقطه‌ضعف‌هایی هم داشت، از
جمله خشونت بیش از حد، تعصب مذهبی و کشتار بابیان، رها کردن همسرش بخاطر ازدواج
سیاسی‌اش با خواهر ناصرالدین‌شاه و....
در بعد از انقلاب هم رفتار او با بابیان و سرکوب آنها، هاله‌ای از تقدس در گرد
شخصیت او پدید آورد.

یکی از رفتار قساوت‌آمیز قاجاریه با بابی‌ها (که باعث مظلوم جلوه کردن آنها و
رواج این فرقه شد) شمع‌آجین کردن آنها بود. بدن متهمان به بابی بودن را
می‌شکافتند و شمع در آن قرار داده و روشن می‌کردند.

گویند وقتی شاعری به‌نام مسیح کاشانی در مجلس شاه عباس مورد بی‌توجهی قرار
گرفت، این بیت را خواند و از مجلس شاه بیرون آمده و یکسر به هندوستان رفت و
دیگر برنگشت.
گر فلک یک صبحدم با من گران باشد سرش
شام بیرون می‌روم چون آفتاب از کشورش

ناصرالدین شاه از فرهاد میرزا پرسیده بود: «حضرت والا آیا در ایام محمدشاه بر
شما خوشتر می‌گذشت یا امروز؟»
فرهاد میرزا گفته بود: «هیچکدام، نه آن وقت و نه امروز، زیرا در ایام محمدشاه
(مقصود زمان صدارت حاجی میرزا آقاسی) مردم ریش‌دار (پیر) را می‌پسندیدند و آن
روزها بنده جوان بودم و بی‌ریش. و امروز بی‌ریش(جوان) می‌پسندند و متأسفانه ریش
چاکر درآمده است!»

امیرکبیر که از دخالت‌های مهدعلیا (مادر ناصرالدین شاه) در امور مملکت ناراحت
بود، چند بار به شاه پیشنهاد کرد که هنگام شکار به مادرش تیراندازی کرده و بعد
بگوید اشتباه شده است که البته ناصرالدین شاه این پیشنهاد را نپذیرفت!

یکی از دلائل قتل امیرکبیر، بی‌پروایی او در مقابل ناصرالدین شاه بود که با
زبانی تحقیرآمیز با او سخن می‌گفت و به توانائی‌های خود بسیار مغرور بود. این
غرور و خود را همه‌کاره دانستن، سال‌ها قبل، موجبات سقوط نظام‌الملک را هم
فراهم کرده بود.

امیرکبیر هنگامی که از وزارت عزل شده بود و به کاشان منتقل می‌شد به مأمور
انتقال گفته بود: «من اشتباه کرده بودم که تصور می‌کردم مملکت وزیر عاقل
می‌خواهد، خیر مملکت پادشاه عاقل می‌خواهد!»

در زمان قاجار رسم بود که مجرمان برای فرار از مجازات، به اماکن مذهبی پناه
می‌بردند. از جمله چند سرطویله بود که آخوندها مرکب خود را می‌بستند و مجرمان
نیز به آنجا پناه می‌بردند و در آن آخورها بست می‌نشستند. روزی امیرکبیر دستور
داد تمام آن آخورها را تیغه کنند تا دیگر کسی نتواند بست بنشیند (می‌گویند امیر
خودش بالای سر بنّاها ایستاد تا کارها تمام شود).
معروف است که امام جمعه‌ی تهران به امیرکبیر پیغام داده بود: «اگر صلاح
می‌دانید لااقل یک آخور برای خودتان نگه دارید!!!»
بست‌نشینی گرچه باعث فرار موقت بعضی مجرمان بود، ولی جان بسیاری از بی‌گناهان
را هم نجات می‌داد.

امیرکبیر وقتی پیشکار ولیعهد(ناصرالدین‌شاه آینده) شد زن قبلی‌اش که حتی یک پسر
هم از او داشت را طلاق داد و با خواهر تنی ناصرالدین شاه(عزت الدوله) ازدواج
کرد. این زن گرچه تا پایان عمر در کنار او بود و دو دختر از او داشت اما گویا
رابطه‌ی خوبی با هم نداشتند چون در نامه‌ای به ناصرالدین‌شاه نوشته بود:
«روزگارم با ملک‌زاده خانم مثل مرگ می‌گذرد.»
این زن گویا دل خوشی هم از امیر نداشت چون بعد از مرگ امیر با نظام‌الملک پسر
میرزا آقاخان نوری(رقیب امیرکبیر) ازدواج کرد (یک از ازدواج‌های متعددش)
باستانی پاریزی اعتقاد دارد شاید انتقام زن اول، دامن امیرکبیر را گرفت!! چون
به قول کرمانی‌ها: «هر انتقامی در آن دنیا باشد، انتقام زن  و شوهری در همین
دنیاست.»

زمانی‌که مظفرالدین میرزا ولیعهد بود، ظل‌السلطان (پسر دیگر ناصرالدین شاه)
پیغام داد که: «حاضرم دوکرور(یک میلیون تومان) برای ولیعهد شدن بدهم» و شاه
نزدیک بود قبول کند که حسینعلی‌خان امیرنظام گروسی (منشی ولیعهد) جواب عجیبی
داد. او نوشت: «اگر پیشنهاد ظل‌السلطان قبول شود، البته بعد آن هم ده کرور
تومان خواهد داد برای تفویض سلطنت، بنابراین باید عواقب کار را سنجید» و
ناصرالدین شاه از این کار منصرف شد.

تاج‌الملوک دختر امیرکبیر، مادر محمدعلی‌شاه هم بود که به ام‌خاقان ملقب شد.
مظفرالدین‌شاه او را در زمان ولیعهدی‌اش طلاق داد و شایعاتی در مورد فساد
اخلاقی او وجود داشت.

میرزاآقاخان نوری (که با توطئه‌ی او، امیرکبیر برکنار و کشته شد) خودش هم عاقبت
به خیر نگشت. او مورد خشم ناصرالدین‌شاه قرار گرفت و اموالش مصادره شد و چند
سال هم در یزد در زندان بود.

هنگامی که ناصرالدین شاه ترور شد اتابک میرزا علی‌اصغر خان صدراعظم این پیام را
برای ولیعهد به تبریز تلگراف کرد:
چرا خون نَگِریَم، چرا خوش نخندم
که دریا فرو رفت و گوهر برآمد

خواجه نصیر طوسی یکی از مرد رندهای سیاست بود. ابتدا در خدمت ناصرالدین محتشم
حاکم اسماعیلی بود. ضمناً در مدح خلیفه‌ی عباسی هم شعر می‌گفت و برایش نامه
می‌فرستاد و سپس به هلاکوخان مغول پیوست. در واقع خواجه، با این هر سه قطب
سیاسی زمان خودش که با هم کارد و پنیر بودند، هم‌زمان لاس می‌زده است!!!

عاقبت بین هلاکو و خواجه نصیر شکرآب شد. یک روز در مراسم رسمی، هلاکو رو به
خواجه کرد و فحش‌های رکیک داد و خیانت‌های او را برشمرد. سپس چهره از او برگرفت
و گفت از تو بسیار بَدم می‌آید و بعد اضافه کرد: «اگر کار رصدخانه‌ی مراغه
ناتمام نمی‌ماند، الساعه تو را به قتل می‌رساندم.» معروف است که در این مراسم،
یک شوخی جان خواجه را نجات داد. یعنی قطب‌الدین شیرازی (که قوم و خویش سعدی هم
بوده است)، منجم و حکیم شوخ‌مشرب که جزء همکاران خواجه بود رو به خاقان کرد و
گفت: «قربان! اگر تنها مسئله‌ی اتمام رصدخانه‌ی مراغه مانع اجرای فرمان باشد،
خاقان دلواپس نباشد، ما شاگردها کار را تمام خواهیم کرد!!»
این شوخی موجب خنده‌ی خان شد و از سر تقصیر خواجه درگذشت.
گویند بیرونِ مجلسِ رسمی، خواجه به قطب‌الدین گفت: «این چه شوخی بی‌جا چه بود
که با این مغول  خونخوار کردی؟»
و گویا قطب‌الدین گفته بود: «استاد! من که با خان شوخی نداشتم. ولی خوشبختانه،
خان شوخی پنداشت!!»

در ایران باستان، نفت را «روغن مادی» می‌نامیدند، چون از محل زندگی مادها (حدود
کرمانشاه) به دست می‌آمد.

بخت آئینه ندارم که در او می‌نگری
خاک بازار نیَرزَم که بر او می‌گذری
من چنان عاشق رویت که ز خود بی‌خبرم
تو چنان فتنه‌ی خویشی که ز ما بی‌خبری
به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را
کان چه در وهم من آید تو از آن خوبتری
برقع از پیش چنین روی نشاید برداشت
که به هر گوشه چشمی دل خَلقی ببری
دیده‌ای را که به دیدار تو دل می‌نرود
هیچ علت نتوان گفت بجز بی بصری
گفتم از دست غمت سر به جهان دربنهم
نتوانم که به هر جا بروم در نظری
به فلک می‌رود آه سحر از سینه ما
تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
سعدی
در هنگام تصحیح کلیات سعدی، بیت آخر این غزل، اشک محمدعلی فروغی را در آورد.

ابوبکر به مرد عربی که با شنیدن قرآن به گریه افتاده بود گفت: «کُنّا کَما
کُنتُم، ثُمَّ قَسَت قلوبنا» / یعنی ما نیز چون شما بودیم، کم‌کم دل‌هایمان سخت
شد!

می‌گویند در زمان ظهور امام زمان(عج)، هفت یا به روایتی هفده آسیاب از خون
عمامه‌به‌سرها خواهد گردید!!!

وقتی بعد از 28مرداد، مصدق را محاکمه کردند، وکلای اصلی او، دکتر شاهکار، حسن
صدر، و مجدزاده‌ی کرمانی بودند که تیمسار آزموده (رئیس دادگاه) آنهارا به
دادگاه راه نداد و سرهنگ جلیل بزرگمهر را وکیل تسخیری مصدق اعلام کرد. اما مصدق
در دادگاه به بزرگمهر گفت: «پدرسوخته باشی اگر حرف بزنی، تو وکیل من نیستی!»

مصدق اصرار داشت که شاه در امور حکومتی دخالت نکند که این برای بقای سلطنت هم
اهمیت دارد. او حتی به رضاشاه گفته بود: «شما قصر باشکوه نمی‌خواهید، خانه‌ی
حقیقی شاه، قلب ملت است.» او دو سال به بهانه‌ی مریضی به دیدار شاه نرفت و در
زمان نمایندگی مجلس(هنگام سلطنت رضاشاه) می‌گفت: «من نماینده‌ی ملتم و به
فرمایشات شاه نیاز ندارم.»

یکی از وزیران قاآن (حاکم مغول) به نام «سنکه» حرفی در حضور او زد که بی‌ادبی و
گستاخی تلقی شد. قاآن دستور داد او را گرفتند، نجاست در دهانش گذاشتند و آنقدر
بر دهانش زدند که کشته شد.
شاد باشید
امیر علیزادهمنبع: https://groups.google.com